آقا بیا که با تو حال دلم خوب خوب میشود / آقا بیا که بی تو شهر دلم پر ز آشوب میشود.
قالب وبلاگ

                                   زن همسایه

با صدای دادو فریاد همسایه از خواب پریدم،مثل برق گرفته ها سر جایم خشکم زده بود؛تا مدتی گیج ومنگ بودم،نمی دانستم چه اتفاقی افتاده که دوباره صدای زن همسایه بالا رفت ومدام شوهرش را  نفرین میکرد نمی خواستم فضولی کنم ولی چه میشه کرد وقتی به هم خوردن وصدای جیرینگ جیرینگ النگوهای زن همسایه به اتاقم می آید چه برسد به وقیت اینقد ر داد و هوار به راه می اندازند.

فکر کنم این بار دعوایشان سر پرده باشد زن بالحن تند وغضبناک به مرد میگوید:تو هیچ وقت به فکر من نبودی و من هرگز برایت ارزشی نداشتم تو با این کارت آبروی مرا جلو دختر خاله هایم بردی .

برای لحظه ای احساس کردم زن همسایه با خودش حرف میزند امّا چند لحظه ی بعد صدای نیمه عربده ی مردانه ای بلند شد وگفت:آخر چرا ان حرفها را میزنی؟خدارا خوش نمی آید!من که از صبح تا شب دارم برای تو جان میکنم، آن وقت میگویی به فکرت نیستم!

من که گفتم پرده را برایت مخرم امّا الان نه!

چون این ماه باید پول اجاره خانه و قسط ماشین سرکار خانم را بدهم،یک روز جمعه را هم به ما رونداری.

مرد خاموش شد و زن انگار ول کن ماجرا نیست.

من تقریباً به دعوای این زن وشوهر عادت کرده اماً؛امّا انگار تنها حسنی که این دعوا دارد این است که آخر ازمن یک آدم سحر خیز میسازد.

در جایم دراز کشیده ام و دستهایم را زیر سرم حلقه میکنم ویاد مطلبی که چند روز پیش در ایترنت خوانده ام می افتم.

یاد اینکه در گوشه ای از دنیا ماشینی می سازند که تماماً از الماس خالص است؛حتماً ماشین       فوق العاده ای است، عجب شاهکاری،چه میکند این کارخانه مرسدس بنز .

با خودم گفتم اگر من تکه ای ازآن ماشین را داشتم، مثلا آینه بغل آن را با آن چه کارهایی میکردم.

یک اقدام اساسی این بودکه حتماً هم لازم الاجرااست این بود که یک پانزدهم آن را به زن همسایه میدادم که برود پردهاش را بخرد،که صبح اول صبحی آدم را زابرا نکند.

وباقی را حتماً مزرعه ای میخریدم و که دور آن را گل های آفتاب گردان و رزهای صورتی پر کرده باشد،اصلاًشاید رستوران زدم؛رستورانی که در آن غذاهای محلی طبخ شود اصلاً چرا غذای محلی،میگویند این روزها پیتزا درآمدش بیشتر است.

وباز در گوشه از دنیا،میگویم مگر دنیا گوشه دارد مگر زمین گرد نیست پس این گوشه گوشه که میگویند یعنی همان زاویه خودمان است؟!

از قدیم هندسه ام تعریفی نداشت،ادامه دادن بیشتر ازاین باعث لو رفتن خودم میشود؛به هرحال برحسب عادت میگویم در گوشه از دنیا که دختر بچه ای برای سیر کردن شکم خود آخرین قدمها را

برای مقبله با مرگ زود رس و ناکام رفتن از دنیا بر میدارد؛وهمه ی ته مانده انرژی که دارد را به کار میگیرد که زنده بماند.

او فقط محتاج تکه ای نان است،همان تکه نان هایی که ما گاهی از سر سیری به گاو و گوسفندانمان میدهیم تا آنها نوش جان کنند،آری!فقط همین تکه نان. 

چند قدم آن طرفتر جناب لاشخور برای مرگ دخترک لحظه شماری میکند و شمارش معکوس را آغاز کرده؛عجب صابونی هم به دلش زده امّا  حیف که صیدش آنقدر هم بنیه ای ندارد که بتواند اورا چند روزی سیر نگهدارد؛شاید هم از آن لاشخورهای بامرام باشد و به دوستان و رفقا تکه ای از دست وپا را تعارف کند؛امّا آنچه که در عکس دیدم فقط یک لاشخور بود پس معلوم شد که جناب لاشخور از آن لاشخور های تک خور بوده.

بگذریم در همین حین جناب عکاسی از این صحنه عکس میگیرد که برای ابد این درد را جاودانه کند.

بعد از گذشت یک سال و دریافت جایزه نوبل به خاطر نداشتن تحمل این غم تلخ با آلات خودکشی دار فانی را وداع میگوید.

عجب آدم بد شانسی بوده بنده خدا مردم به خاطر گرفتن اینجور جایزه ها جان میدهند؛این آقا بعد از گرفتن جازه جان میدهد.

شاید هم جناب عکاس به صاحب بنز حسودی کرده و حرص خورده و آخرش هم به دلیل حرص خوردن زیاد،دچار افسردگی شدید شده و بعد هم خدا حافظ زندگی.

نمیدانم امّا اگر جناب عکاس میدانست که روزی او خواهد آمد وانتقام دختر بچه را از آن لاشخور نگون بخت خواهد گرفت.

اصلاً شاید مقصر صاحب آن بنزالماس باشد ویا شاید صاحب آن کارخانه،نمیدانم به هر حال اگر کاس میفهمید قصه از چه قرار است شاید هم هیچ وقت این کار را نمی کرد.

آن عکس را نشان آقا میداد ومیگفت که ببینید زمین در غیاب شما به چه جای وحشت آوری تبدیل شده.

به جایی که لاشخورها به حد بی رحمانه به این کودک بینوا چشم دوخته اند.

حیف!خودش را بی اجر کرد.

دست راستم را از زیر سرم برمیدارم نمیدانم این دست راستماست یا چپمهمیشه در فهمیدن چپ و راست مشکل داشتم.به هر حال یکی از دستهایم را از زیر سرم بر داشتم وبا خود گفتم فکر میکنم که بازهم برای برای دعای ندبه خواب مانده ام؛ساعتم را کوک کردم امّا بازهم خواب مانده ام؛مثله اینکه داد وفریاد زن همسایه از صدای زنگ ساعت کاراایش بیشتر است.

از جایم بلند شدم هنوز پای چپم را روی زمین نگذاشتم که مادرم در اتاقم را بازکرد و در چارچوب در ظاهر میشود و میگوید که چقدر میخوای بخوابی؟

سرم را بلا میگیرم وبه چهره مادرم چشم میدوزم و میگویم:ای بابا!مگر این همسایه میگذارد که بخوابیم.

مادرم اهی کشید وگفت :آره بنده خدا زینت خانم چه میکشد از دست این شوهر بی مسولیت.

من که همیشه شاهد دعوای آنها هستم،ببخشید سامع دعوای آنها و میدانم چه کسی مقصر است؟!

با چشمانی گرد به مادرم خیره میشوم و میگویم:زینت خانم از دست شوهرش چه میکشد یا......

[ ] [ ] [ مدیر ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
موضوعات وب
 


طراح و مترجم قالب

طراح قالب

جدیدترین مطالب روز

فیلم روز

آقا بیا که با تو حال دلم خوب خوب میشود / آقا بیا که بی تو شهر دلم پر ز آشوب میشود.